خرید بک لینک
|| SafeZONE || " i am a yodeler ,and, this is a house of my mind " خواب اخر و زمانی من سم. صبح ک خوابم با همون ترس یهویی باور نکردنی و ویو خاص همیشگی آغاز شد .من میرم جلوی پنجره و از ته خیابون میبینم ک یه لشکر مثل زامبی های رزدنت اویل ک حرف میزدن توس ب پا کردن و درحال دوییدن با سرعت هزارتان و میگفتن زنده باد زندگانی بعد هم صحنه های درهم و قروقاطی ک یادم رفته و فقط یادمه تویه ساختمون بودیم ک ادما و زامبی های زیادی توش بودن ومیکشتیمشونو اینم خیلی حس بدی داشت.تازه یادمه یه جایی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه زارعیان تاريخ: شنبه 14 شهريور 1405 ساعت: 10:00

|| SafeZONE || " i am a yodeler ,and, this is a house of my mind " Father خدای بزرگم . من تمام سعیم رو کردم با وجود اینکه هر بار امیدم براش ناامید شد ، ایمانو ب تو از دست ندم. ایمانم ب تو نباید حتما به این بسته می‌بود و شاید این رو این اواخر فقط فهمیده باشم.اما قسم ات میدم خودت مراقبش باش. من فهمیدم هنوزم ناامید نیستم .خیلی چیزا مغز و قلبمو فرسوده کرده ،ولی یه چیزی هنوز تهشون هست.من واسش آرامش و سلامتی میخوام.معجزه خواستم.زندگی سالم .خیلی اشتباها کردیم تازه شاید من بیشتر ازاوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه زارعیان تاريخ: شنبه 14 شهريور 1405 ساعت: 10:00

|| SafeZONE || " i am a yodeler ,and, this is a house of my mind " ته خط؟ کاش جملات و کلماتی پیدا میکردم برای وصف احساسات و افکارم.به اینکه چ حسی از قضاوت ها،بسته بودن دست هام اشتباها و ناتوانی ها و نشد هایی دارم ک تنها راه نجاتمن .ب اینکه وضع روحی همیشه بسته به جسم نیست و حالا ک اینقدر احساس نابودی میکنم، بخاطر تمام بنبست هامه،توی همه چیز به بنبست رسیدم .حتی احساسات.ببخش منو اگر باوجود علاقه ب اطمینان بتو واقعا دلم میخواد نباشم .من هنوزم بهت ایمان دارم ،چون فهمیدم وجود این پادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه زارعیان تاريخ: شنبه 14 شهريور 1405 ساعت: 10:00

وقتی ورزش میکنم و ورجه و وورجه و به نهایت ذوق و خل مغزیه خوب میرسم و میبینم مدیتیشنام تاثیرات عجیبی و ژرفی دارن پس از مدتها کناره گیری ، یاد اون بچگی های اتیش پارگیم میوفتم.وقتایی که یه جا بند نبودم و به قول یه سری یه جوجه ماشینیه وحشی و پر سروصدا و به قول عمو م که سالی یه بار میدیدم جودی ابوت پرحرف .پرخنده، پرذوق، پرمحبت . ابراز علاقه ام ب نزدیکانم به حد مشروبی بود که اولش خوبه و بعدش از زیاد بودن موجب عوق میشه.ولی خب بچگی بود دیگه .باهمه شرایط بغرنج اور و متزلزی ک توش بزرگ شده بودم، قوی و فووقادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه زارعیان تاريخ: شنبه 14 شهريور 1405 ساعت: 10:00

|| SafeZONE || " i am a yodeler ,and, this is a house of my mind " خاک خورده. غرق شدن توی دنیای ایده هات خیلی خوبه .اما فقط مواقعی ک شرایط و اجازه ی کارای مهم دیگه ی زندگیتم داشته باشی و پیش بری با اراده ای ک واقعا داری اما نمیشه ازش استفاده کنی و راکد شدی.اون موقع چ غرق شدن چ نشدن توی ایده ها مساویه با تلف شدن.23:32من بابت همه چی از معبودم هم سپاسگزارم هم عذرخواهم.سالی ک گذشت پر از تعلیق هایی بود ک نمیخوام هیچوقت دیگه تکرار بشن.تا قبلش با درس بود و فرصت هاو شادی ها و دردهای ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه زارعیان تاريخ: شنبه 14 شهريور 1405 ساعت: 10:00

ی دوستی دارم ،ک اسم نمیبرم ازش ، از اول راهنمایی آشنا شدیم ،و بیشتر مدت زمان تحصیلیمونو تا الان باهم بودیم . یادمه از اون موقع یه رویایی داشت که از بچگی عاشق و شیفته اش بود و باهاش زندگی میکرد ، بیشتر از هرکسی که توی زندگیم دیده باشم ، اون معشوقش این رویا بود . همش ازش برام میگفت .واز کارایی ک میکرد و از نظر خودشو خانوادش دررابطه بااون رویا مسخره بودن . درواقع هیچ اقدامی توی دنیای بیرون از این هدف و ارزو نکرده بود و مهمتر داداش فضولش ، و مامانش کمتر نسبت

برچسب: نویسنده: یگانه زارعیان تاريخ: دوشنبه 28 آذر 1401 ساعت: 22:00

استیییییو خدا نکششششتتتت اخه مرد میان سال "ایرانی" به نام " فرهاد " که مدام میگه " بریم سرکار " تو رومانت چیمیگههههههههه

برچسب: نویسنده: یگانه زارعیان تاريخ: دوشنبه 28 آذر 1401 ساعت: 22:00

وااای خدااا نهه ااااه لعنتتت لعنتتتت خودمو الان میکشممم استیووو نمیری باز تو یه غلطی کردددی اصن چرا همش کاراکتر اصلی هاتو اینقد بد و بیرحمانه میکشی اخخههه چرا اون "اون عوضی" باید بانقشه میرفت توی خونه شون ؟ از اول خیلی خیلی بهش مرموز بودم اصن ازش معلوم بود یه کاسه ای زیر نیم کاسشه و حتی هیز هم هست وللللی دیگه این قسمت داستان باعث شد هیجان زده بشممم

برچسب: نویسنده: یگانه زارعیان تاريخ: دوشنبه 28 آذر 1401 ساعت: 22:00

You caot stop me, it's my destiny I do not worry about your mistakes People never understand what they don't seem to know So please just understand that you need to let go And even though I found you now, I need to hold you close 'Cause I see you goin' 'round and 'round and never get too close Now, we've been on the edge of the world so please Just don't look down, no, no, oh We've been climbin' to the top of the world And I swear that we won't stop now

برچسب: نویسنده: یگانه زارعیان تاريخ: دوشنبه 28 آذر 1401 ساعت: 22:00

بقول خود استیو تولتز ، ک ملیتش استرالیاییه ،وبااینکه یجورایی از طنز میگفت ، خشن تر از استرالیایی ها نیست ک تمام تعصبشون ورزشه و همو بخاطرش جر میزدن ، بعد میگه همین آدما کسایی بودن که با رای موافق و یکپارچشون حکم قصاص رو برداشتن و از نظرش عجیبه . اینقدر حالم بده ک نمیتونم برم درمورد شرایطش مطالعه کنمو تنها چیزی که از یه عالمه مطالب فهمیدم این بود که میشه از قصاص یک نفر گذشت و بشه کفاره گناهانمون !....

برچسب: نویسنده: یگانه زارعیان تاريخ: دوشنبه 28 آذر 1401 ساعت: 22:00

تو مجازی ، دفعه ی اول ک تمرینو مثه جت حل میکنی و وقتی حل کردی هنوز هیشکی حل نکرده ، تازه واسه همه سختم هست ، اسمتو نمیگه بفرستی ، بعد زنگ دوم دوباره ی تمرین حل میکنی ، نتت نمیاد بالا ، ایتای خرم میگه در شبکه نیست ، بعد دبیرت زمانی ک تو اوسکول شدی با نت و برنامه ، اون موقع میگه بفرست و تو ام نیستی بعدمیگه منفی گرفتی دیگه نفرس.

برچسب: نویسنده: یگانه زارعیان تاريخ: دوشنبه 28 آذر 1401 ساعت: 22:00

نمیدونم چرا حتی موقع فکر نکردن هم نسبت بهش ، زمان گوشت خوردن حالم عجیب میشه :| خیلی وقتا راحت و بدون هیچ احساسی میخوردم و فکری ام نمیکردم یاحتی اگر فکر میکردم دارم گوشت یک موجودی ک قبلا زنده بوده رو میخورم ،بازم عین خیالم نبود. ولی الان خود مزش بیشتر از هرچیزی باعث داشتن این بارهای احساسی نسبت به این مورد میشه :|| _____________________________ +واینکه سالگرد عینکی شدنم گذشت .یا سیزدهم بود یا چهاردهم.

برچسب: نویسنده: یگانه زارعیان تاريخ: دوشنبه 28 آذر 1401 ساعت: 22:00

توی یک پست مفصل توضیح داده بودم که چرا اسمم رو اینجا عوض کردمو وبلاگ مختص به نوشته هامو ک روحیات آیوی هست ازاینجا جدا کردم (البته ادرسش رو توی پیوند هام توی بنفشه های تاریک گذاشتم) و با توجه به پرحرفی هام توی اینجا ، اسم گبی رو ک ب معنای پرحرف هستش انتخاب کردمو اغلب اینجا طبق متن بالای وبم ، زیاده گوییهام قرار میگیره

برچسب: نویسنده: یگانه زارعیان تاريخ: دوشنبه 28 آذر 1401 ساعت: 22:00

بارون میاد . دلم میخواد اینقدر زیرش وایسم تاموش آب کشیده شم ،(البته آغشته به اسیدهم میشم ) مثل اون دو روز تومدرسه که کلی بارید و من کلا همه لباسام خیس شده بود اینقدر بابچه ها زیرش موندیم . همیشه دلم میخواست زیر بارون روانم ، وجودم ، گذشته ام و حتی آیندم ، پاک بشه ... باید برم توی اون رودخونه گنگ که توی هند بود و مردمش برای پاک شدن گناهانشون خودشون رو درونش میشستن . این حسه همیشگیمه . مثل آدمی ام ک هرچقدر غسل کنه بازم بیشتر میخواد تکرارش کنه .

برچسب: نویسنده: یگانه زارعیان تاريخ: دوشنبه 28 آذر 1401 ساعت: 22:00

بعضی وقتا ، ی نشونه هایی یا واقعا میان و باهات هماهنگ میشن ، یا حقیقتا اینقدر تصادفی هستن ک تو مطمئن میشی توهمی هستی بنابه برداشت های شخصیت . به هرحال ، وقتی ما حتی چشامون اشعه های فرابنفشم نمیبینه نباید انتظار داشت که حقیقت رو داریم میبینیم یاممکنه ک ببینیم -_- 18:27

برچسب: نویسنده: یگانه زارعیان تاريخ: دوشنبه 28 آذر 1401 ساعت: 22:00

صفحه بندی