کاش جملات و کلماتی پیدا میکردم برای وصف احساسات و افکارم.
به اینکه چ حسی از قضاوت ها،
بسته بودن دست هام
اشتباها و
ناتوانی ها و نشد هایی دارم ک تنها راه نجاتمن .
ب اینکه وضع روحی همیشه بسته به جسم نیست و
حالا ک اینقدر احساس نابودی میکنم، بخاطر تمام بنبست هامه،
توی همه چیز به بنبست رسیدم .حتی احساسات.
ببخش منو اگر باوجود علاقه ب اطمینان بتو
واقعا دلم میخواد نباشم .
من هنوزم بهت ایمان دارم ،
چون فهمیدم وجود این پدیده فقط در راستای نیازهام نباید باشه.
بیشترین چیزی ک با درد قلبیم ازت خواستم و همه ازش ناامید بودن رو با کمال تعجب و سادگی یجورایی حل کردی.
اما بازم خودت میبینی و میدونی.
من دیگه نمیتونم کاری کنم .و هیچ کاری نمیکنم.هیچ کاری.
قسم خورده بودم تلاش کنم تا یه فرسوده ی ناتوان نباشم،
اما انگار هیچ اهمیت ،ارزش، و مهمتر تاثیری نداره.موانع بیشتر ازاون چیزین ک طبیعیه.
خواستم هرچه زودتر برای روی پای خودم بودن و رهایی از خیلی سنگینی های روی دوشم تلاش کنم .
بااین حال دیگه نمیتونم چشم اندازی داشته باشم.امیدوارم این خواب زمستونیِ زندگیم ک هیچ فصلِ دیگه ای نداره تموم بشه.
leaving tonight __the neighborhood.
برچسب:
نویسنده: یگانه زارعیان